من + تو = زندگي

بي نهايت دوستت دارم بي آنكه بداني

 

 

نمیدونم چی بگم

فقط فقط دارم رد میشم سرش پایینه با آرامش بالا میاره و یک نگاه میکنه

دارم رد میشم من هم اتفاقی نگاه میکنم

تو دلم میگم از کجا فهمید منم

باز تو دلم میگم خره اون پاشنه کفشات تابوله

ولی تو نگاهش خیلی حرفهاس

دلم براش میسوزه

نمیدونم برای چی

تو دلم میگم یک چیزی میخواد بگه

یعنی چشاش داد میزنه که حرف داره  

خدا بخیر بگذرونه

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۳٠ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط خورشید 23 ساله و جمشید شوشو جونم نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢۸ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ توسط خورشید 23 ساله و جمشید شوشو جونم نظرات () |

بیل گیتس، رئیس مایکروسافت، در یک سخنرانی در یکی از دبیرستان‌های
آمریکا، خطاب به دانش‌آموزان گفت: در دبیرستان خیلی چیزها را به
دانش‌آموزان نمی‌آموزند. او هفت اصل مهم را که دانش‌آموزان در دبیرستان
فرا نمی‌گیرند، بیان کرد. اصول بیل گیتس به این شرح است:

اصل اول: در زندگی، همه چیز عادلانه نیست، بهتر است با این حقیقت کنار بیایید.

اصل دوم: دنیا برای عزت نفس شما اهمیتی قایل نیست. در این دنیا از شما
انتظار می‌رود که قبل از آن‌که نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشید،
کار مثبتی انجام دهید.

اصل سوم: پس از فارغ‌التحصیل شدن از دبیرستان و استخدام، کسی به شما رقم
فوق‌العاده زیادی پرداخت نخواهد کرد. به همین ترتیب قبل از آن‌که بتوانید
به مقام معاون ارشد، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسید، باید برای مقام و
مزایایش زحمت بکشید.

اصل چهارم: اگر فکر می‌کنید، آموزگارتان سختگیر است، سخت در اشتباه
هستید. پس از استخدام شدن متوجه خواهید شد که رئیس شما خیلی سختگیرتر از
آموزگارتان است، چون امنیت شغلی آموزگارتان را ندارد.

اصل پنجم: آشپزی در رستوران‌ها با غرور و شأن شما تضاد ندارد.
پدربزرگ‌های ما برای این کار اصطلاح دیگری داشتند، از نظر آنها این کار
یک فرصت بود...

اصل ششم: اگر در کارتان موفق نیستید، والدین خود را ملامت نکنید، از
نالیدن دست بکشید و از اشتباهات خود درس بگیرید.

اصل هفتم: قبل از آن‌که شما متولد بشوید، والدین شما هم جوانان پرشوری
بودند و به قدری که اکنون به نظر شما می‌رسد، ملال‌آور نبودند.  

 

جمله روز :  دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.     ‏(چارلی چاپلین)

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢۸ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ توسط خورشید 23 ساله و جمشید شوشو جونم نظرات () |

 

سلام

برای مینا دعا کنیدددددددددددددددددد

خواهش میکنممممممممممممممممممم

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٤ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط خورشید 23 ساله و جمشید شوشو جونم نظرات () |

یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف ناجوری می کنه ...
بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه ...
ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن ...


وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان ، رانندهء خانم بر میگرده میگه - آه چه جالب شما مرد هستید ! 

ببینید چه
به روز ماشینامون اومده ! 

همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم! 

این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و ارتباط مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم! 


مرد با هیجان پاسخ میگه: 
- اوه … "بله کاملا" …با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه ! 


بعد اون خانم زیبا ادامه می ده و می گه : 
- ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملن داغون شده ولی این شیشه مشروب سالمه .مطمئنا خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن که می تونه شروع جریانات خیلی جالبی باشه رو جشن بگیریم ! 


و بعد خانم زیبا با لوندی بطری رو به مرد میده . 


مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و در حالیکه زیر چشمی اندام خانم زیبا رو دید می زنه درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه و بطری رو برمی گردونه به زن . 


زن درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد.. 


مرد می گه شما نمی نوشید؟! 


زن لبخند شیطنت آمیزی می زنه در جواب می گه : 
- نه عزیزم ، فکر می کنم الان بهتره منتظر پلیس باشیم … !
 

  

آره آقایون عبرت بگیرید و از مکر زنان بترسید

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٤ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ توسط خورشید 23 ساله و جمشید شوشو جونم نظرات () |

چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.
از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت، خواست فرود آید، ترسید.

 

باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد.
دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند. 
مستاصل شد...
از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت: ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.

قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت.
گفت: ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی.
نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم....


قدری پایین تر آمد.
وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت: ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می کنی؟
آنهار ا خودم نگهداری می کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم.


وقتی کمی پایین تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.


وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابی چه کشکی چه پشمی؟
ما از هول خودمان یک غلطی کردیم، غلط زیادی که جریمه ندارد!!!

کتاب کوچه احمد شاملو  


جمله روز :  وقتی به خودمان دروغ می گوییم آن را بلند تر فریاد می زنیم . اریک هافر

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٢ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط خورشید 23 ساله و جمشید شوشو جونم نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٢ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ توسط خورشید 23 ساله و جمشید شوشو جونم نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢۱ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ توسط خورشید 23 ساله و جمشید شوشو جونم نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٦ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ توسط خورشید 23 ساله و جمشید شوشو جونم نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٤ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط خورشید 23 ساله و جمشید شوشو جونم نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۸ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ توسط خورشید 23 ساله و جمشید شوشو جونم نظرات () |